تبليغاتX
سکوت عشق

سکوت عشق

ای کاش فریاد آنقدر بی صدا بود که حرمت سکوت را نمیشکست

در عشق اگر عذاب دنیا بکشی

با اشک بر دیده طرح دریا بکشی

تا خلوت من هزار غربت باقیست

تنها نشدی که درد دنیا بکشی

+ نوشته شده در  شنبه 18 آبان1387ساعت 4:48  توسط هادی  | 

آنگاه که غرور کسی را له میکنی

آنگاه که کاخ ارزوهای کسی را ویران می کنی

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی 

آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی

آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می انگاری

می خواهم بدانم دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی

خودت دعا کنی؟؟

این دل نوشته رو فقط به خاطر کسی نوشتم که خیلی دوستش دارم.اما...

ولی چون دوستش دارم و عاشقشم این گل رو هم تقدیمش میکنم.

+ نوشته شده در  شنبه 18 آبان1387ساعت 4:42  توسط هادی  | 

ای کاش روزی تمام آرزو هایمان پاک پاک بود

ای کاش روزی قدرت عشق از ترس بیشتر بود

ای کاش روزی تمام عاشقان به عشق خود برسند

ای کاش قلبهایشان فقط و فقط برای عشقی پاک میتپید

ای کاش روزی دل من هم دلداری داشت جز تنهایی جوانی

ای کاش روزی در این ای کاش هایمان دیگر ای کاشی نباشد

+ نوشته شده در  شنبه 18 آبان1387ساعت 4:38  توسط هادی  | 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم.

همه تن چشم شدم خيره به دنبال توگشتم.

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم.

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

 در نهانخانه جانم , گل ياد تو درخشيد,

باغ صد خاطره خندید,

عطر صد خاطره پیچید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 آبان1387ساعت 2:25  توسط هادی  | 

کاش میفهمید که چقدر دوستش دارم.کاش باورم میکرد،ولی...

اما نمی دونم چرا هنوز امید دارم،از خاطرم بیرون نمیره...

هر روز که میگذره حس میکنم دارم ازش دورتر و دورتر میشم...

باید کاری کنم...

باید زمان و نگه دارم...

باید برم دنبالش...

باید خودم و بهش ثابت کنم...

باید بهش بفهمونم که چقدر دوستش دارم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 2:41  توسط هادی  | 

هوای گریه دارم تو این شب بی پناه
دنبال تو میگردم دنبال یه تکیه گاه
دنبال اون دلی که تنهایی رو میشناسه
دستای عاشق من لبریز التماسه
هزار و یکشب من پر از صدای تو بود
گریه هر شب من فقط برای تو بود
هزار و یکشب من پر از صدای تو بود
گریه هر شب من فقط برای تو بود

سکوت شیشه ایم رو صدای تو میشکنه
تو آسمون عشقم شعر تو پر میزنه
با تو دل سیاهم به رنگ آسمونه
تو بغض من میشکنن شعرای عاشقونه
هزار و یکشب من پر از صدای تو بود
گریه هر شب من فقط برای تو بود
هزار و یکشب من پر از صدای تو بود
گریه هر شب من فقط برای تو بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 1:21  توسط هادی  | 

OVEYOUILOVEYOUILOVEYOUILOVEYOUILOVEYOUILOVE
OUILOVYOUIL ****** VEYOU ****** ILOVEYOUILO
OVEYOUIL *********** L *********** OUILOVEY
YOUIL *************** *************** YOUIL
UILO *********************************** VE
EI ************************************* IL
V *************************************** O
O *************************************** L
E *************************************** U
YO ************************************* IL
YOUI *********************************** EY
OVEYO ******************************* LOVEY
OVEYOUIL *************************** ILOVEY
UILOVEYOU *********************** UILOVEYOU
VEYOUILOVEYOU ***************** YOUILOVEYOU
YOUILOVEYOUILOV ************* LOVEYOUILOVEY
UILOVEYOUILOVEYOU ********* LOVEYOUILOVEYOU
LOVEYOUILOVEYOUILOV ***** ILOVEYOUILOVEYOUI
EYOUILOVEYOUILOVEYOU *** YOULOVEYOUILOVEYOU
VEYOUILOVEYOUILOVEYOU * VEYOUILOVEYOUILOVEY

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 1:20  توسط هادی  | 

میتوانی دوستم نداشته باشی اما نمیتوانی به من بگویی دوستت نداشته باشم ... میتوانی مرا از خود برانی اما نمیتوانی بگویی دنبالم نیا ... میتوانی مرا نگاه نکنی اما نمیتوانی چشمهای مرا از دیدنت محروم کنی ... دوستت دارم و نگاهت میکنم و هر کجا باشی دنبالت می آیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 مهر1387ساعت 16:33  توسط هادی  | 

به دنبال چه می گردم در این گرداب طوفانی

در این عشق و پریشانی

به دنبال چه می گردم زمانی که

تو حتی یک نفس هم

مرا از خود نمی دانی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 مهر1387ساعت 16:29  توسط هادی  | 

مرا ببخش

مرا ببخش

 

 

از سر نیاز باز می خوانمت

                          

((خــــــــــــدا))

 

می دانی جز تو مرا کسی به سرای امید نمی برد

امید ...

همان امیدی که در سیاهی سایه های تاریک تنهایی ام گم شده

تو همیشه تنهایم گذاشتی و به حال خودم وا گذاشتی

می دانم این جسم خاکی بی تو هیچ معنایی ندارد

...

دست هایم مانده به درگاه پنجره

صدای واضحی مرا می خواند

آری غروب است

خیره می شوم به آیینه

کسی در آینه از من می پرسد

                 بی قراری باز

                         بی تابی

روی از آن بر می گردانم می گویم

مرا تابی نیست

        اشتیاقی نیست

                 به این دنیا

شکوه از خود دارم چرا نور امید را هر از گاهی گم می کنم

 

به کنار آسمان می روم

 

دست هایم بلند می کنم می گویم

خدایا براستی که تو مهربان ترین مهربانانی پس از گناهم بگذر که تو تنها بخشنده مهربانی

خداوندا مرا ببخش که چشم بر حقیقتی بستم که برایم از روز روشن تر بود

خدایا مرا ببخش که آنقدر مغرور و خودبین بودم

می دانم جرم من این است که مرز بین عشق و دوست داشتن را نمی دانستم

مرزی به فاصله یک قدم و یک نگاه و یا یک جمله

خدایا مرا ببخش که جز شرمندگی چیزی ندارم

حال باید چه کنم

           باید چه کنم تا از درگاهت بی جواب بر نگردم

بار الهی جز تو که من کسی را ندارم که از او بخواهم مرا ببخشد

خدایا مرا ببخش

      ندانسته و بی آنکه بخواهم کسی را از خود ناراحت می کنم

 

                                  مرا ببخش ... مرا ببخش

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 6:37  توسط هادی  | 

یا دگار دوست

من درد تو را زدست آسان ندهم

                   دل برنکنم زدوست تا جان ندهم

زدوست بیادگار دردی دارم

                   که آن درد به صد هزار درمان ندهم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 6:18  توسط هادی  | 

شمع

من بودم و شب بود و غم بود و شمع

 

 شب رفت و شمع سوخت و من ماندم و غم  

 

                                 

                                                                    

 

شمع مي سوزد و پروانه به دورش همه شب

 

من كه مي سوزم و پروانه ندارم چه كنم

       

                               

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 3:50  توسط هادی  | 

خسته ام...

خسته ام از حرف سكوت

خسته ام از هر واژه كه با تنهايي همرا ه است

مي خواهم نقطه بگذارم در پايان همه اين جملات

شايد باز نتوانم

اما من پر از فردايم

من مقلوب ديروز نخواهم شد

گوشه اتاق كز نخواهم نشست به اميد خاطره

بار ديگر از نو آغاز خواهم كرد وصف تنهايي را

من پر از فردايم

در افق فردايم انتظار جايي ندارد

من به دنبال آسمان خواهم بود

به دنبال طلوع ها

به دنبال دري به سوي اميد

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 3:57  توسط هادی  | 

حدیث مبهم

ديدي شبي در حرف و حديث مبهم بي فردا گمت كردم

ديدي در آن دقايق دير باور پر گريه گمت كردم

ديدي آب آمد و از سر دريا گذشت و تو نيامدي؟!

راستي هيچ ميداني من در غيبت پر سوال تو چقدر ترانه سرودم؟

چقدر ستاره نشاندم؟

چقدر نامه نوشتم كه حتي يك خط ساده هم به مقصد نرسيد؟

رسيد!

اما وقتي كه ديگر هيچ كسي در خاموشيه خانه خواب باز آمدن مسافر خويش را نميديد

در غيبت پر سوال تو آشنايان آنهمه روزگار يگانه حتي، هرگز روشناييه خاطرات تو را به ياد

نياوردن.

+ نوشته شده در  جمعه 1 شهریور1387ساعت 3:26  توسط هادی  | 

آخر دنیا

آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همین جاست بخند

دست خطی که توراعاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

آدمک خر نشوی گریه کنی

کل دنیا سراب است بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 3:11  توسط هادی  |